درود
در هفته های پیشین بارها در رویه ی آغازین تارنمای بلاگفا با نام های شگفتی آوری روبرو می شدم که با ناراحتی باید بگویم پس از اشاره بر آن ها نوشته های توهین و فحاشی و.. به پیشگاه پاک و یزدانی پیامبر مهر، محمد(درود یزدان بر او و خاندان پاکش باد)، دیده می شد. همچنین تارنماهایی که به نشر فحشا می پزدارند هم گاه به گاه دیده می شد. چند بار در رویه ی گزارش سرپیچی(تخلف) این ها را گزارش نمودم اما هیچ کاری انجام نشد. به تارنمای مدیر بلاگفا رفتم و آن جا هم گفتم که ایشان هم نوشته هایم را نمایش ندادند و کاری هم نکرند.
سپس بر آن شدم تا خود این جا را ترک کنم و سامانه ی تارنمای دیگری را به کار گیرم. نشانی که در پایان می بینید، نشان تارنمای تازه ی من است. به نام آدم آباد _ ادم آباد _ عدم آباد . که هم اینک نیز با شعری از ه.ا.سایه در سوگ مهدی اخوان ثالث(م.امید)، که فردا سالمرگ ایشان است، آماده ی پیشکشی به پیشگاه نگاه خواهنده تان هستم.
شاد و خوشبخت باشید
پاک و اهورایی.
کوچک سایه نشین و پیرامون روزگار شما
محمد نیک زاد

- بند زن: برای بند زدن گونه ای ویژه از دل و تنهایی شکسته و غرور خرد شده. بدن سابقه کار در شکستن آن ها! و بندِ زن!
- رنگ زن: برای رنگ زدن تمامی خواب های تک رنگ خاکستری، با رنگ های زندگی همگانی، روباهای بایگانی. بدون سابقه کار در سیاه کردن مردم! و رنگِ زن!
- پارو زن: برای پارو زدن برف پیری از چهره و اندام یک سنگواره در زودترین زمان. بدون سابقه کار در "پا رو زن"!
- آب حوض کش: برای کشیدن آب حوضی کوچک روی کاغذ. حوضی که مدام عکس ماه در آن می لرزد. حوضی که ماهیان کوچک عاشق را به شوق دریا فریب نداده و به میل خود حبس نکرده! بدون سابقه کار در کشتن ماه و ماهی!
- تار زن: برای بافت ترمه و اطلسی با پود مرد! بدون سابقه کار در همین زمینه!
- سر زن: برای زدن سرهای باز و سربازها! بدون سابقه کار در سرِ زن!
- قالب زن: برای ساختن قالب برخی قطعات غیر قابل ترمیم مانند دل و قالب مثل دیگران دروغگو نبودن، قالب غیر غالب ها و... بدون سابقه کار درباره تمامی قالب های غالب زن!

پ.ن: امروز پی یکی از نوشته های سال های دور، پس از مدت ها به سرغ بایگانی ورق ورق و آشفته و درهمم رفتم. چشمم به این نوشته بالا خورد که برای حدود 6سال پیش است. گفتم بذارمش اینجا!... همینجوری!...
این روزها
قد می کشم.
به یادت
با فکر کردن به تو
سبز می شوم.
این روزها
به تو که فکر می کنم
به روزگاری که آمده و رفته
و تو هنوز پابرجایی.
با تو
قد می کشم
سبز می شوم
این روزها...

این سرو نامی ابرکوه، در استان یزد است. درباره ی سالیان زندگیش، گوناگون گفته اند. اما دست کم بیش از چهار هزار سال زیسته است. کمی به این سالیان برای زندگی یک درخت فکر کنیم. به روزگاری که پشت سر داریم. به تمام تاریخ و نام ها و رخدادهایش...
سبز می شوید!
می دانم!
عکسهای دیگر در ادامه...
ادامه مطلب...
شاعر نشسته بود لب خاطره،
روزهای رفته را می اندیشید.
دیگر دلش گرفته بود،
غروب یک جمعه ی دل گرفته بود.
رفت به دیروز سادگی،
دیروز راستی و زلالی.
بغضش گرفته بود در خاطر،
هنوز نمی توانست پاسخ دهد پرسش دیرینه را
که چرا آدمیزادگان باهم این گونه اند؟!
خودش را می دید،
خود پیش از این را،
پاک و زلال و صمیمی و درست.
از سلام به دوستی می رسید.
بی دریغ و خواسته ای.
به همه خدمت می کرد.
همه را دوست می داشت.
دروغ و کینه و حسد و نامردمی را نمی فهمید.
همیشه او که باید باشد نیست...
او که هست خودش نیست و
گاهی به نظر می رسه او که نیست، خودش است!او که باید باشد!
او که رفت خودش بود!
او که با دیگری ست برای او نیست و شاید هردو برای دیگرانی هستند...
همیشه آن کس که بیشتر از همه برایش باز می شوی
نمی فهمدت و درکت نمی کند...
و در زندگی لحظاتی هست که فکر می کنیم غریبه ها بهترند!
اما می ترسیم از این که غریبه ها آشنا شوند..
چه.. آشنا ها را یکی یکی جدا و (...) دیده ایم..
همیشه آن که باید باشد نیست.
شاعر ماه ها بود که شعر نمی خواند.
از گل از شمع از پروانه،
از قصه ی عاشقان دیوانه،
از سرودن عاشقانه،
گریزان بود.
برایش بی معنی می نمود.
می گفت: من نمی فهمم چرا شاعران این همه،
از ماه گفته اند؟!
از ماه که هر شبش با شب دیگر فرق دارد؟!
که هرکس عکس کسی را در رخش می بیند؟!
از ماه که بی وفاست!
از ماه که...

دینگ... دینگ... دینگ!
یکهو اخبار آوار شد روی موسیقی رادیو،
شاعر گفت: اه! لعنت به این اخبار!
دیگر چه فایده که چه خبر شده یا می شود؟!
همه چیز تکراری ست!...
گوینده گفت که امروز کسوف می شود.

شاعر گفت: بیا! باز هم ماه مخوف می شود!
باز می خواهد جلوی نور خورشید را بگیرد.
سر راه او هم می خواهد طنازی کند؟!
یا که خود را به رخ زمین بکشد؟!
ناگهان از حرف خود به فکر رفت:
پس این است حکایت ماه شاعران؟
آری، آری! ماه از فاصله زمین تا خورشید سوءاستفاده کرده!
سیاه بازی می کند و
بعد سیاه شدن چشم مردم،
خود را نشان می دهد.
لبخندی سبز کرد و گفت:
اما کور خوانده ای!
میان روز خورشید که بیایی،
تنها سیاهی خودت را نشان می دهی!
دستت رو می شود که از خودت نوری نداری!
آی ماه آبله رو!

تو که افسانه ساخته ای تا هر که نقش یارش را در تو ببیند،
و با این افسانه خودت را دلپذیر کرده ای!
چقدر از خورشید را می توانی بگیری؟!
اگر این فاصله نبود که نقطه ای بیش نبودی.
ماه! ای ماه مهر نابلد!
اول و آخر باید دور خورشید بگردی!
بچرخ!
همچنان بچرخ و زمین نشینان را سرگرم کن.
خودت هم خوب می دانی که به جذبه ی خورشید زنده ای.
تو به مهرش پشت کردی،
تویی که پی دلرباییش بودی.
اما او تنهایت نگذاشت،
که وجودت از اوست.
یکدم اگر چشم بهم می گذاشت نابود می شدی.
دیگر نه روز داشتی نه شب.
تو اگر فروغی داری،
هم از اوست.
خودت هم خوب می دانی!
ماه کم کم کنار می رفت
و انگار که از دل شاعر کنار می رفت.
شاعر بلند شد و سراغ کتاب شعری رفت.
پی شعری بود که بر زبانش رنگ پریده جاری شده بود.
کتاب را برداشت و تا آخرش را بلند خواند:
بی گاه شد، بی گاه شد، خورشید اندر چاه شد
خیزید ای خوش طالعان، وقت طلوع ماه شد
اشکی که چشم افروختی، صبری که خرمن سوختی
عشقی که راه آموختی، در نیمه شب گمراه شد
شب روح ها واصل شود، مقصودها حاصل شود
چون روز، روشن دل شود، هر کو ز شب آگاه شد
در چاه شب غافل مشو، در دلو گردون دست زن
یوسف گرفت آن دلو را، از چاه سوی جاه شد
گر بو بری زین روشنی، آتش به خواب اندر زنی
کز شبروی و بندگی، زهره حریف ماه شد
ساقی به سوی جام رو، ای پاسبان بر بام رو
ای جان بی آرام رو، کان یار خلوت خواه شد
آن کیست اندر راه دل، کو را نباشد آه دل
کار آن کس دارد که او غرقابه ی آن آه شد
گویند نسل آدمی خاک است و خاکی می شود
کی خواب گردد آن کسی کو خاک این درگاه شد
یکسان نماید کشت را، تا وقت خرمن در رسد
نیمیش مغز نقد شد وآن نیم دیگر کاه شد
چون غرق دریا می شود، دریاش بر سر می نهد
چون یوسف چاهی که او از چاه سوی جاه شد
شاعر با خودش نشسته بود.
عصر یک جمعه ی تنها بود.
با خودش می گفت:
بیچاره ماه!
من خودمم.
اگر که شاعرم یا نیستم!
تنهایم یا بی کسم،
بیچاره اما ماه!
همه اش به شعبده زنده ست و فریب و...
شاعر دفترش را باز کرد و
قلم در دست گرفت و نوشت:
شاعر نشسته بود لب خاطره...
پ.ن: غزل زیبایی که در میان نوشته خواندید از مولانای بزرگ و عزیز است.
خبر آوردند!
شبی از ورای عجیب وحی و واژه خبر آوردند:
همه دریاهای دور و
سینه ریز ستارگان شهریوری را به من داده اند،
تمام ثروت بی پایان آوازی از حوریان هوا،
از هوش نی، از نماز شنیدن و
عطر مهتابی همان زنی
که پیش از پرسیدن اسامی آسمان گمش کردم.
آن شب
شب هق هق آخرین پیامبر پروانه ها بود،
که بوسه بانانی از نور مطلق ماه آمدند
راهم را به جانب رازدارترین رسولان بی کتاب
بازگشودند، گفتند:
بس است دیگر ای دلداده ترین اولاد گریه ها!
ملائک بازمانده از حواس هفت سالگی هم می دانند
تو ترانه ها سروده ای... ددی
تو دریاها گریسته ای... ددی
تو تاوان ها کشیده ای... ددی
دیگر تمام شد انتظار آن همه دیده، آن همه دریغ!
سید علی صالحی
برگزیدن پیامبر مهر و رحمت ، پیامبر بدون نفرین!
بر همه مبارک.
باید در آغاز بگویم که من منتقد سینما نیستم و این نوشته ی کوتاه را به نگاه نقد نمی نویسم. گفتن داستان فیلمی که دیگران ندیده اند را هم دوست ندارم. تنها می خواهم پس از دیدن فیلم کمی درباره اش بنویسم و دیدنش را به شما هم پیشنهاد کنم.
شنیده ام که " حس پنهان " نخستین فیلم بلند سینمایی کارگردانش، مصطفی رزاق کریمی، است. ایشان را اما، نباید تازه وارد سینما دانست! باز شنیده ام که دستی بر این آتش خیره کننده داشته اند. او از دوستان ابراهیم حاتمی کیا است و البته این تنها دلیل درج نام حاتمی کیا در تیتراژ با عنوان مشاور نیست؛ چرا که افزون بر کمک های حاتمی کیا در ساخت فیلم، رزاق کریمی هم به ایشان در سوژه و ساخت از کرخه تا راین کمک کرده اند. اثری که می توان گفت ستاره ی بخت کاری حاتمی کیا و دروازه ی ورودی او به دایره ی کارگردانان بنام سینمای ایران بود.
با این پیش گفتار خواستم یادآوری کنم که می شود با انتظار دیدن یک فیلم خوب به سینما رفت. نخستین نکته که برایم در دیدن " حس پنهان " درخشان شد، نگاه و گرایش فیلم به روابط امروزی انسان ها بود. این کار به شیوه ای مناسب، منطقی و بدون سمت و جهت گیری انجام شده است. روابطی که به سبب اشتباهات، قدرنشناسی و عدم شناخت انسان ها به تیره گی و گاه نابودی می انجامد. " حس پنهان " همچنین مناسب حال دوست داران داستان های یک طرف خوب یک طرف بد نیست! زیرا مخاطب با فضای سیاه و سقید انسانی روبرو نمی شود. پس نه کسی خیر محض است و نه کسی شر محض. نه کسی مقصر مطلق می شود نه گناهکار صرف. زیبایی دیگر این نوع داستان این است که هیچ یک از جنسیت زن یا مرد را سرکوب و نکوهش نمی کند و سنگ دیگری را بر سینه نمی زند! هرکس به اندازه ی رفتار و تفکر اشتباه و نادرست خود گناهکار است و البته آسیب و تاوان کارش را هم می بیند!
فکر پشت داستان در حالی به روابط انسان ها نگاه می کند که فیلتری از علم روانشناسی و روانپزشکی هم به دیده دارد . به قولی چاشنی کارش شده است. " حس پنهان " رها از اداهای روشنفکرنمایی و آزاد از وانمود کردن به پیچیده گی و فیلسوف منشی و از این دست آفت های گفتار ساده، روایت خود را پیش می برد. که البته در بخش هایی روایت خطی بی فراز و نشیبش، و آسان بودن پیش بینی صحنه هایی که خواهیم دید؛ کمی از حس دیدن یک فیلم سینمایی می کاهد و تماشاگر را با هیجان برخی آثار سینمایی مورد انتظار میخکوب نمی کند. البته شاید این نکته به هیچ روی برای فیلمساز مهم نبوده که این گونه جذابیت های سینمایی را به رخ بکشد و اصلا هدفش هم همین بوده باشد!
در " حس پنهان " این طور دیده می شود که گویی فیلمساز می خواهد آینه ای تمام قد پیش روی بیننده بگیرد و توجه اش را به روابطش جلب کند. به حق باید گفت که ابن نگاه به تمامی در جریان فیلم مشهود است و " حس پنهان " را باید فیلمی دانست که تماشاگر را به تفکر درباره ی خود وا می دارد. پیش از این فیلم " چهارشنبه سوری " را این طور دیده بودم. و از این روی فیلم برایم ارزشمند و سزاوار تحسین است.
اما نکته ای که برایم کمی جای دلخوری دارد! انتخاب بازیگران است. که گویی با نگاهی ذیرکانه به گیشه و استفاده از برخی نام هایی که متاسفانه بیش از قدشان بنام شده اند؛ تلاش در جذب مخاطب دارد. انتخاب " نیوشا ضیغمی " و " حامد بهداد " را می شود این طور دید. هرچند که با وجود بازی خوب " محمدرضا فروتن " باید گفت باز با همان فروتن همیشگی روبرو می شویم تا با نقش "امیر"! برای من قوی ترین بازی فیلم بازی خانم " مهتاب کرامتی " بود. که علاوه بر احساسات زنانه ای که مورد خیانت قرار گرفته، به سبب نقشش که یک خانم دکتر روانپزشک هم هست؛ سخنگوی جملات علمی فیلم هم می شود. و به حق از پس اجرای این هر دو خوب برآمده است.
در " حس پنهان " با وجود دیدن نام علیقلی در مقام آهنگساز، نباید انتظار شنیدن موسیقی ویژه ای را داشته باشید. چرا که موسیقی بیشتر با افکتهای موسیقیایی به تکمیل و همراهی تصاویر پرداخته و مجالی برای عرض اندام! و نشان دادن خود مستقلش ندارد.
فیلم تصویربرداری خوبی دارد و با ترکیب نور مناسب و خوب و تکنیک های خوب تصویری دلنشین شده است و بر خلاف برخی کارهای سینمایی با نور شدید یا نور کم روبرو نمی شویم. و این خود مرتبه ای برای یک فیلم قوی است.
روی هم رفته در میان فیلم های در حال نمایش روز سینمای ایران، با فیلم خوبی روبرو شدم. امیدوارم شما هم به دیدن " حس پنهان " بروید و به حس پنهان تان فکر کنید و به این که...






_27.jpg)
_33.jpg)


توضیح و پوزش: امروز با خبر شدم که حس پنهان دومین کار بلند آقای مصطفی رزاق کریمی هست نه اولی!
سلام
برای تلاشی کوچک به سوی ترویج بیشتر فرهنگ خواندن واقعی نوشته های وبلاگ ها و نوشتن نظر حقیقی به جای تعریف و تمجیدهای بیهوده یا به من سر بزن و از این دست کامنت ها، جسارت کوچکم را بپذیرید و دو کامنت دیگر از من را بخوانید. برای کامنت اول توصیه می کنم نوشته ی نویسنده ی وبلاگ را هم در "اینجا" بخوانید. هرچند نوشته ی قبلی چیزهایی را در پی داشت که بهتر می بینم حالا درباره اش حرف نزنم... فقط یک جمله: امان از این کامنتهای خصوصی(...)... ممنون از لطف همیشگی تان.
اولی:
من دیروز توی تاکسی ای که برمی گشتم یکهو احساس کردم امروز به درد خوردم! خانمی که با بچه اش جلو نشسته ! من جایم را به او دادم و با این ابعادم به زور روی صندلی عقب کنار کسی نشستم که دوست ندارم اینطور نشستن را!... به چند نفر امروز آدرس دادم... از کتابخون دستفروشی که کتابهای خوانده اش را با عشق عجیبی معرفی می کرد و می فروخت نصف کتابهاش رو با قیمت خوب خریدم.. من امروز.. بگذریم!... همین قدر ریا کافیست! اما به راستی قصدم این بود که بگویم همیشه این دغدغه ی مفید حال خود و بعد جامعه بودن را داشته و دارم اما امروز احساس خوب مفید بودن داشتم!... باقی را نمی گویم تا تو هم به چیزهایی فکر کنی که این نوشته می آرد!...
و نادر که رفت... جایی خواندم:
"لطیفه ای ست مرگ
آن سان که هر جمجمه ای می خندد!"
و فکر می کنم که ما از رفتن ها نگران تنهایی خویشیم! من هم از مرگ نادر دلم گرفت اما بیشتر از آن از بودنش! تعجب نکن بودن و دیدن نویسنده ای بزرگ که فراموش کرده همه چیز بودنشان را به طرز عجیبی دلگیر است و...
و اما.. کال یا رسیده با هم بودن بهتر از هر چه غیر از آن است. چیدن یا همسایه اش در شاخه شدن.. کنار او نشستن و پر نکشیدن.. هم آوازی و همراهی.. همه کال ها را حتی/ پخته می کند...
و می گفت که: همیشه یا نمی رسیم/ یا وقتی میرسیم که دیگه خیلی دیره!
و می گفت: از بخت یاری ماست شاید/ که آنچه می خواهیم/ یا بدست نمی آید/ یا از دست می گریزد...
و آخر این که قشنگ گفتی اما "شاید" که گناه تجربه ی خوبی باشد اما اگر که در گناه ماند چه؟! اگر ...
بگذریم!..
شاد و خوشبخت باشی
دومی:
بی تاب بود
از سرسره ای که نداشت
سر خورد روی تمام بودن و خواستن" دیگری"
"دیگری" هم دستش را گرفت نشاند روبرویش
آن طرف الاکلنگ!
تا نشست آنطرف رفت بالا
این رسم الاکلنگ بود
اما اشتباه کرده بود
"او" بیهوده سنگین می نمود
توان بالا بردنش را نداشت
این رسم الاکلنگ بود
"دیگری" دلش گرفت اما
دلش نیامد با بلند شدنش از الاکلنگ
"او" را پایین بیاورد
آخر او خیلی خوشحال بود
دیگر بی تابی نمی کرد
یا دست کم اینطور وانمود می کرد
این رسم" دیگری" بود
دیگری هنوز روی الاکلنگ نشسته
حواسش نیست
"او" آنطرفتر یک تاب نوی دلبر پیدا کرده و
مدت هاست که رفته...
"دیگری" دلش گرفت
بی تابیش را حس می کرد
....
چند دقیقه پیش به وبلاگی که همیشه نوشته هاش رو می خونم سر زدم. برا نوشته ش کامنت گذاشتم. از کامنتم خوشم اومد و عین همون رو اینجا برا شما هم کپی کردم تا بخونید.
سلام
...
امروز داشتم از شمال می اومدم
تو اتوبوس دستم رو که رو ی پشتی صندلی جلویی گذاشتم یهو جای خالی حلقه تو دستم به چشم اومد.
برام عجیب بود چون کلا این رسم خیلی برام مهم نبوده.
داشتم به این فکر می کردم که کی روی این زمین خدا الان از نشستن کنار من محرومه!
کیه که نمی تونه از زندگی با این گنج خوشبخت باشه
و منو با این جایگاه خوشبخت کنه
یهو دختری که رو صندلی جلویی نشسته بود دستش رو گذاشت روی پشتی صندلی جلویی
یه انگشتر تو انگشت وسطش داشت
شاید اینجوری بیشتر یاد خودش و دیگران می آورد که جاش خالی تو دستش!
شاید جای من بود که خالی بود!
کسی چه می دونه!
اما نمی دونم چرا به قول شمالی ها:
همیشه میوه ی رسیده نصیب شغال میشه!
...
راستش از این که اینجا نوشتم خوشم اومد! شاید بذارمش تو وبلاگم!
با هر که لاف مهر زنی فال کین مزن
آنرا که بر سپهر بری بر زمین مزن
همچون کمان خویشتن ابرو گشاده دار
چین های زلف را همگی بر جبین مزن
با شعله طینتی چو من از سوز دل ملاف
در پیش اژدها نفس آتشین مزن
ای داغ تازه وام کن از لاله چتر آل
بر سر سیاه خیمه چو صحرا مزن
گر گل ز خار بستر زنبور چیده ای
انگشت بی ملاحظه بر انگبین مزن
خواهی چراغ عمر تو ایمن بود ز باد
هرگز بشمع زنده دلان آستین مزن
تا همچو غنچه تر نشوی از نسیم دوست
در باغ عشق دم ز گل و یاسمین مزن
تا خون دل ز دیده نریزی نگین نگین
نقش وفا و مهر بر انگشتری مزن
بر لوح سینه نیست گرت نقش ناخنی
بر خونچکان ترانه ی ما آستین مزن
خوانندگان عزیزی که نوشته ی قبلی من پیرامون ایشان را نخوانده اند، و همچنین دوستدار خواندن دو غزل دیگر از ایشان هستند، می توانند در آرشیو روی اسفند ماه اشاره کنند.
چقدر این روزها همه جا پر شور و هیجان شده!... همه در حال خرید هدیه برای مادران همسرانشون هستند. من اما امروز، قصد دارم خیلی جدی متاثرتون کنم! می خوام یه بغض حسابی شاید هم یه هق هق براتون زمینه سازی کنم. تا همراه هم، کمی بیشتر به خودمون بیایم. می خوام کمی از حس یک فرزند مادر از دست داده رو در وجودمون ایجاد کنیم، تا حواسمون جمع بشه که بیشتر قدر بزرگترین، بهترین و پاکترین عشق زندگیمون رو بدونیم.
خیلی از ما این روزها بی معرفتی می کنیم. خیلی حواسمون به مادرمون نیست. وقتی تو مراسم خاکسپاری و ختم مادری هستم، به این فکر می کنم؛ که وقتی اون روز ناگزیر بیاد.... و دیونه میشم. از فکر این که بی مادر زندگی کنم... که دیگه نباشه... به این فکر می کنم که نمی تونیم جلوی اون روز رو بگیریم. اما می تونیم هر روز بهتر و بهتر باشیم. می تونیم نشون بدیم ثمره ی پاک عاشقی بانویی بهشتی هستیم که عاشقانه خودش رو وقف ما کرده و در تمام عمرش هیچ برای خودش نخواسته و هر چه کنه و هر چه باشه رو برای بچه هاش می خواد. می تونیم قدرش رو بیشتر بدونیم. دلش رو نرنجونیم....
ما برا خودمون هم که شده به این عشق نیاز داریم. حالا با هم شعر یک شاعر مادر از دست داده رو بخونیم تا بیشتر تو فضای حسی ش قرار بگیریم. خوب یادم هست اولین باری که این شعر رو خوندم تو اتوبوس بودم. گریه های بی اختیار من سبب شده بود همه بهم نگاه کنند. شعر زیر رو از شهریار، تقدیم دل نازک عاشقی تون می کنم:
ای وای مادرم
آهسته باز از بغل پله ها گذشت.
در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود،
اما گرفته دور و برش هاله ای سیاه،
او مرده است و باز پرستار حال ماست.
در زندگی ما همه جا وول می خورد،
هر کنج خانه صحنه ای از داستان اوست.
در ختم خویش هم به سر کار خویش بود،
بیچاره مادرم.
انصاف می دهم که پدر رادمرد بود.
با آن همه درآمد سرشارش از حلال،
روزی که مرد روزی یکسال خود نداشت،
اما قطارهای پر از زاد آخرت،
وز پی هنوز قافله های دعای خیر،
این مادر از چنان پدری یادگار بود.
تنها نه مادر من و درماندگان خیل،
او یک چراغ روشن ایل و قبیله بود.
خاموش شد دریغ.
او مرد و در کنار پدر به خاک رفت،
اقوامش آمدند پی سرسلامتی،
یک ختم هم گرفته شد و پر بدک نبود.
بسیار تسلیت که به ما عرضه داشتند،
لطف شما زیاد.
اما ندای قلب به گوشم همیشه گفت:
این حرفها برای تو مادر نمی شود.
پس این که بود؟
دیشب لحاف رد شده بر روی من کشید.
لیوان آب از بغل من کنار زد.
در نصفه های شب،
یک خواب سهمناک و پریدم به حال تب
نزدیکهای صبح
او باز زیر پای من اینجا نشسته بود.
آهسته با خدا
راز و نیاز داشت
نه، او نمرده است.
آینده بود و قصه ی بی مادری من
ناگاه ضجه ای که به هم زد سکوت مرگ
من می دویدم از وسط قبرها برون
او بود و سر برآورده از مغاک،
خود را به ضعف از پی من باز می کشید.
دیوانه و رمیده، دویدم به ایستگاه،
خود را به هم فشرده خزیدم میان جمع،
ترسان ز پشت شیشه در آخرین نگاه،
باز آن سفید پوش و همان کوشش و تلاش.
چشمان نیمه باز:
از من جدا مشو.
می آمدیم و کله من گیج و منگ بود.
انگار جیوه در دل من آب می کنند.
پیچیده صحنه های زمین و زمان به هم
خاموش و خوفناک همه می گریختند.
می گشت آسمان که بکوبد به مغز من
دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه،
وز هر شکاف و رخنه ماشین غریو باد،
یک ناله ضعیف هم از پی دوان دوان
می آمد و به مغز من آهسته می خلید:
تنها شدی پسر
باز آمدم به خانه چه حالی! نگفتنی،
دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض
پیراهن پلید مرا باز شسته بود.
انگار خنده کرد ولی دل شکسته بود:
بردی مرا به خاک سپردی و آمدی؟
تنها نمی گذارمت ای بی نوا پسر
می خواستم به خنده درآیم به اشتباه
اما خیال بود.
ای وای مادرم.

